هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

مروارید هفتم با 2 روز تب اومد

سلام دختر نازم روز جمعه 9 آذر ماه ساعت 5 صبح با صدای گریه ات از خواب بیدار شدم اومدم بغلت کردم دیدم داغ داغی.اون قدر داغ بودی که خیلی ترسیدم.فوری بابا رو از خواب بیدار کردم و بهش گفتم پاشو هستی خیلی داغه.2 درجه تب داشتی .دیگه فوری بهت استامینوفن دادم و پاشویت کردم اما تبت پایین نمی یومد صبح ساعت 8  بردیمت بیمارستان نبوی .دکتر که معاینه ات کرد گفت نشونه ای از سرماخوردگی نداره.دیگه واست دارو نوشت و بعد از کلی گشتن توی دزفول بالاخره داروهات رو گرفتیم و اومدیم خونه.تا روز شنبه ظهر همچنان تبت بالا بود اما بالاخره قطع شد.موقعی که داشتم بهت غذا میدادم چشمم افتاد به دندونای پایینیت دیدم بله مروارید هفتمی هم داره میزنه بیرون قربونت برم که چقدر...
20 آذر 1392

اتفاقات چند روزه گذشته

سلام دختر قشنگ مامان و بابا چند روز پیش همراه باباجون واسه خرید رفتیم فروشگاه گلباران.تو رو گذاشتیم توی سبد خرید و شروع کردیم به خرید.نفس مامان هرچی میدید میخواست برداره و بذاره تو سبد.عزیییییییییییزدللللللللللللللممممممممممم چقدر خوردنی شده بودی.بابا 1 پاستیل خرید و داد دستت تا دیگه به چیزی دست نزنی اما اون فقط واسه 5 دقیقه جواب داد بعدش هم دوباره شیطونیای دخملی شروع شد.خلاصه هرطوری بود خرید کردیم و برگشتیم خونه.   اینم عکس دخملی در حال شیطونی         دختر مامان دیگه مستقل شده و هروقت که میخوام بهت غذا بدم اینقدر شیطونی میکنی و به همه چیز دست میزنی که منم بشقاب و قاشق رو میدم دستت و م...
20 آذر 1392

ماه محرم

سلام نازنین دخترم.عشق مامان و بابایی  امسال اولین ماه محرمیه که تو کنارمون هستی.هرچند سال گذشته تو توی شکم مامان بودی اما امسال در کنارمون هستی و همه چیز رو با چشمای ناز خودت میبینی هستی جونم  چند روز قبل از شروع ماه محرم زن عمو اکرم پیشنهاد داد تا واست ١ لباس خوشگل علی اصغر بدوزیم.اما نمیدونم چطور گذشت و یه دفعه متوجه شدیم که جمعه مراسم شیرخوارگان حسینی یرگزار میشه و هستی لباس نداره. عصر پنج شنبه بابابزرگ اینا اومدن خونمون بعد با عمو محسن اینا رفتیم زیارت آقا سبزقبا از اونجا من و هستی و عمو و زن عمو رفتیم بازار قدیم و ١ دست لباس سفید واسه دخملی خریدیم و اومدیم سبزقبا لباسا رو مالیدیم به ضریح و کردم تن گل دخترم.قربونت برم که ...
20 آذر 1392

مراسم شیرخوارگان حسینی

اولین جمعه ماه محرم مراسم شیرخوارگان حسینی در حسینیه ثارالله برگزار شد.صبح جمعه ما و زن عمو و آجی مریم و مامان بزرگ رفتیم اونجا.عمه صدیقه اینا هم اونجا منتظرمون بودن.وقتی رسیدیم تو توی بغل زن عمو خوابت برد و تا آخر مراسم خواب بودی.قربونت برم اینقدر خوابت عمیق بود که با اون همه سروصدا اصلا بیدار نشدی.مراسم که تموم شد تازه چشمات رو باز کردی منم از فرصت استفاده کردم و بردمت کنار جایگاه و ازت کلی عکس گرفتم.خیلی مراسم خوبی بود.حس و حال سالای قبل وقتی توی این مراسم شرکت میکردم با امسال خیلی واسم فرق داشت.واقعا راست میگن که وقتی آدم مادر میشه تازه میتونه احساسات مادرای دیگه رو درک کنه.تا مادر نباشی نمی فهمی وقتی بچه ات گرسنه و تشنه است و تو شیر ند...
16 آذر 1392

تاسوعا و عاشورا

سلام نفس مامان  عمه صدیقه هرسال صبح روز تاسوعا توی خونشون مراسم زیارت عاشورا رو برگزار میکنه. صبح تاسوعا ساعت ٧ از خواب بیدارت کردم و لباس کردم تنت و با بابایی رفتیم خونه عمه.راستی داشت یادم میرفت زن عمو اکرم واست ١ لباس خوشگل دوخته بود که واسه این ایام بکنم تنت.قربونت برم عزیزدلم که چقدر با این لباس ناز شده بودی.بعد از مراسم برگشتیم خونه و تو که خیلی خسته شده بودی خوابت برد .بابا جون هم مثل هرسال با دوستاش رفت هیئت و من و دخملی تنها موندیم خونه.اما بهمون قول داد که فرداش یعنی روز عاشورا ببرتمون بیرون .روز عاشورا دوست بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم مراسم.دوست بابا ١ پسر داره اسمش نیماست و چند ماهی ازت بزرگتره.عزیزدلم عاشق این اخلاق...
16 آذر 1392

هستي جونم و عيد غدير

سلام جون جوني مامانيييييييي.قربونت برم عيدت مبارك .چهارشنبه كه شب عيد غدير بود 1 اتفاق خوب افتاد اون هم جشن نامزديه آجي محدثه  دختر عمه صديقه بود.هورااااااااااا آجي عروس شد. صبح چهارشنبه رفتم واست 1 جوراب شلواري جديد خريدم آخه اون قبليه به لباس عروست نميومد. عصر هم من وهستي و عمه كبري و زن عمو اكرم و آجي مريم 1 آژانس گرفتيم و زودتر رفتيم خونه عمه اينا.ماماني قربونت بره كه چقدر دختر خوب وصبوري بودي و اصلا گريه نكردي و ماماني رو اذيت نكردي نازنينم.اما مهم تر از همه لباسي بود كه كرده بودم تنت.لباس عروس خوشگلت رو كه مادرجون واست از مشهد خريده بود رو كرده بودم تنت.چون هوا كمي گرم بود زيرش رو هم نكردم تنت. قربونت برم كه چقدر ناز شده بودي تو ...
16 آذر 1392

خدا جون ممنونم

سلام دوستاي خوب و مهربو ن ممنونم كه واسه سلامتي دخترم دعا كردين شكرخدا هستي جونم خيلي بهتر شده.اينترنت ما هم امروز آخرين روزشه و شارژش تموم ميشه و از اونجايي كه بابا خيلي سرش شلوغه فكر كنم چندوقتي طول بكشه تا دوباره اينترنت دار بشيم به همين خاطر تا چند وقت آينده كه با كلي خبر و عكس از نفس مامان ميايم خداحافظ
14 آبان 1392